تبليغاتX
تقدیم به تمام عاشقان
عشق
کار با عشق
واکنون باتو بگویم که کار با عشق چیست
کا با عشق ان است که پارچه ای را
با تار و پود قلب خویش ببافی
بدین امید که معشوق تو ان را بر تن خواهد کرد
کار با عشق ان است که خانه ای را
با خشت محبت بنا کنی
بدین امید که محبوب تو در ان زندگی خواهد کرد
کا با عشق ان است که دانه ای را با
لطف و مهربانی بکاری
و حاصل ان را با لذت درو کنی
چنان که گویی معشوق تو ان را تناول خواهد کرد
و بالاخره کار با عشق ان است
که هر چیزی را با نفس خویش جان دهی
و بدانی که پاکان و قدیسان عالم در کار تو می نگرند
سرزمینی به وسعت اسمان .
اما از کجا باید اغاز کرد ؟
دنیا که چنین گسترده است .
از سرزمینی اغاز خواهم کرد ....
که بهتر از همه اون رو می شناسم
اما سرزمین من نیز بسیار پهناور است
بهتر است از شهرم شروع کنم ................
اما شهرم نیز وسیع است
بهتر است از خیابانم اغاز کنم
نه از خانه . نه از خانواده ام .......
خیر . از خودم اغاز خواهم کرد ..................

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 0:32  توسط مسعود و ساعد | 

می نویسم از تو!

تو که سر سبز ترین منظره ای

سر شار ترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم

وتو که سنگ صبورم بودی

در تمام لحظاتی که خدا شاهد غم و اندوهم بود.

به تو می بالم به تو می اندیشم واز تو میگیرم هر چه انگیزه در درون دارم .

من شباهنگام ان دم که تو را نزد خود میبینم

ارامش وبرترین احسا س نیاز در دلم می جوشد . روزها میگذرد

عشق ما رو به خدایی شدن است

رو به برتر شدن از هر حسی که در این عالم خاکی پیداست

دوستت دارم از همین نقطه خاکی تا عرش


تهی از تو

روز دیگری گذشت تو در کنارم نیستی

برای من قدرت تمرکزی نمانده است

زیرا فقط به تومی اندیشم

همه می گویند فکر کردن به نو را خاتمه دهم

و اکنون زمان زمان زندگی است

ولی برای من غیر ممکن است

بنگر از من چه بر جا مانده است

این جسم من است

می توانی با آن هر آنچه خواهی بکنی

این روح من است

می توانی آن را فقط برای خود نگه داری

این نام من است

می توانی با یک ضرب در کنار نامم آن را برای خود نگه داری

این پایان است

پایان رویاهای من است که در برگه ی تو نوشته شده است

این خون من است

هنوز هم وقتی سخنی از تو باشد دگرگون می شود

ودر نهایت این آرزوی من است

و تو در آن نیستی......


ديشب شبِ روياي تو بود وتو نبودي........... با من يالِ يلداي تو بود و تو نبودي

دل زيرِ لب آهسته تمناي تو ميکرد............ بر لب همه نجواي تو بود و تو نبودي

ديشب که شب از آينه ماه گل انداخت....... گل سايه سيماي تو بود و تو نبودي

ديشب نفس باغچه در سايه مهتاب...... خوشبو ز غزلهاي تو بود و تو نبودي

با من همه جا همسفرو همسروهم سير........ انديشه پوياي تو بود وتو نبودي

ديشب چمن خواب من از بوي تو آشفت....... خرم گل من جاي تو بود وتو نبودي

بالنده تر از بالِ بلنداي خيالم............. کوتاهي بالاي تو بود و تو نبودي

ديشب ز لب چشمه صداي تو شنيدم........ در گوش من آواي تو بود وتو نبودي

گفتي که غزالِ غزلِ زخمي عشقم......... دل وسعت صحراي تو بود وتو نبودي

ديشب منو ياد تو غريبانه نخفتيم........... بر سر همه سوداي تو بود و تو نبودي

ديشب لبم از سوز سخنهاي تو مي سوخت....... در من همه غوغاي تو بود و تو نبودي

 

دوست دارم ماه را در تمام آينه ها ببينم و شب آنقدر ادامه پيدا کندکه به همهء ستاره ها سر بزنم. دوست دارم پلک هاي تو هيچ وقت فرو نيفتد و من زير چشمهاي آفتابي تو بنشينم و از آبها و آتشها يي که در راهند و شايد يک ميليون سال ديگر هم به ما نرسند شعر بگويم. آه گفتم شعر اگر شاعر نبودم خانهء من از عشق خالي مي شد غنچهءاحساس من گل نمي کرد و شاخه ئ درخت ذوق من يادي از صداي بلبل نمي کرد.

وقتي حتي يک قدم از من دور ميشوي با خودم مي گويم آيا دوباره نفس او را در کنارم خواهم يافت؟ آيا دوباره مي توانم از تپه هاي دهکده بالا بروم و برايش آويشن و بابونه بچينم و ساقه هاي باران را در گلدان بکارم؟

دوست دارم همهء فرصتها را از من بگيرند و فقط چند دقيقه به من مهلت بدهند تا غزلي از ديوان حافظ برايت بخوانم ، باور کن فقط يک غزل.

دوست دارم همهء اقيانوس ها و دريا ها را از روي زمين بردارند و به جاي آن يک قطره اشک به من بدهند تا از شوق ديدار تو از چشمهايم فرو بريزم.

تعارف نمي کنم دوست دارم شاخه هاي تمام درختان عالم ، بي برگ و بار شود،اما گيسوان تو خوش بوتراز قبل در باور نسيم ها جريان پيدا کند.

مرا فراموش مکن!من همان پروانهء رنگا رنگم که صبح زود روي شانه هايت مي نشستم و نام يکايک گلها را به تو مي گفتم.من همان کوچهء باريکم که عصرهاي تابستان از آن مي گذشتي تا به خياباني که به سوي آرزوهايت مي رفت برسي.من همان شاخهء نازک و پيچ در پيچِ انگورم که سالها در حياط خانه ات زندگي مي کردم و درختان و نسيم از ديدنم مست ميشدند.

مرا فراموش مکن!من همان دفترچهء صد برگم که در يک روز باراني دل خود را بر اولين برگم نقاشي کردي و پنج شنبه ها محزون ترين شعر خود را بر سطرهاي سفيدم مي نوشتي.من همان پنجرهء چوبي سبزم که هر وقت دلت مي گرفت در کنارم مي ايستادي و افق هاي روشن فردا را تماشا مي کردي و بر سر گنجشکان رهگذر گل مي ريختي.من همان آينهء نقره اي يَم که هر روز با ماه و خورشيد به ديدنم مي آمدي.

مرا فراموش مکن!من همان قاصدک خوش خبرم که هر بهار از باغستان هاي دور خودم را به تو مي رساندم تا در آغوشت بگيرم.من همان حرف تازه ام که بر لب مي آوردي و آسمان ها را دگرگون مي کردي،همان احسا ناب و پر شور خواستن،آواز گرم و شنيدني ِ دوست،نگاهي جذاب که از همهء شعرها گوياتر و زيبا تر است.

2دست مهربانت را به دستهاي عاشق من بسپار عمق چشمهايم را ببين ستاره ها به استقبالت آمدند و ترا ميخواهند اي بهترين همراه تو که با بهترين ناز پا به دلم گذاشتي 2 دست عاشق مرا با دستان مهربانت بگير آرام آرام چشمها را ميبنديم رويايي ترين روزها را ببين . ميبيني ؟ اگر بخواهي و بماني ... ميمانم با تو

مقدسترين کلمه :خداوند..........زيبا ترين کلمه :عشق.........پر احساس ترين کلمه :محبت.......پر معني ترين کلمه:نگاه.......عاليترين کلمه:دوستي.....تلخترين کلمه:جدايي........دردناکترين کلمه:خيانت........بدترين کلمه:تمسخر.......و آشنا ترين کلمه تو


( گرگ آدمي )

گفت دانائي كه گرگي خيره سر هست پنهان در نهاد هر بشـــــــــــر

لاجرم جاري است پيكاري سترگ روز و شب مابين اين انسان و گرگ

زور و بازو چاره اين گرگ نيست صاحب انديشه داند چاره چيـــــــست

اي بسا انسان رنجور پريش سخت پيچيده گلوي گرگ خويـــــش

واي بسا زور آفرين مرد دلير هست در چنگال گرگ خود اسيـــــر

آنكه گرگش را دراندازد به خاك رفته رفته مي شود انســـــــــان پاك

وآنكه از گرگش خورد هردم شكست گرچه انسان مي نمايد ؛ گرگ هست

وآنكه با گرگش مدارا مي كند خلق و خوي گرگ پيدا مي كـــــــند

در جواني جان گرگت را بگير واي اگر اين گرگ گردد با تو پيــــــر

روز پيري گر كه باشي همچو شير نا تواني در مصاف با گرگ پيـــــــر

مردمان گر همدگر را بدرند گرگهاشان رهنما و رهبرنــــــــــــــد

اين كه انسان هست اينسان دردمند گرگها فرمانروائي مــــــــــــي كنند

و اين ستمكاران كه با هم محرمند گرگهاشان آشنـــــــايان همـــــــــند

گرگها همراه و انسانها غريب با كه بايد گفت اين حال عجيــــــــب


كوچه

بي تو مهتاب شبي ، باز از آن كوچه گذشتم ،

همه تن چشم شدم ، خيره به دنبال تو گشتم ،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم ،

در نهانخانه جانم ، گل ياد تو ، درخشيد ،

باغ صد خاطره خنديد ،

عطر صد خاطره پيچيد ،

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت ،

من همه ، محو تماشاي نگاهت .

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه‌ها دست براورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد ، تو به من گفتي :

" از اين عشق حذر كن !

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن ،

آب آيينه عشق گذران است ،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است ،

باش فردا ، كه دلت با دگران است !

تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن ! "

با تو گفتم " حذر از عشق !؟ - ندانم

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم ،

نتوانم !

روز اول ، كه دل من به تمناي تو پر زد ،

چون كبوتر ، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم ..."

باز گفتم كه : " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! "

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ، ناله تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد ،

ماه بر عشق تو خنديد !

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم .

نگسستم ، نرميدم .

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم ،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم ،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو اما ، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم !


@@@.....................@@@@...........@@@.................@@......@@@@@@@@@..... @@@.................@@........@@.........@@@..............@@.......@@@................@..... @@@................@@..........@@..........@@@...........@@........@@@..........@........... @@@...............@@............@@...........@@@........@@.........@@@@@@@........... @@@...............@@............@@.............@@@.....@@..........@@@@@@@........... @@@..........@...@@..........@@...............@@@...@@...........@@@..........@........... @@@@@@@....@@........@@.................@@@.@@............@@@................@..... @@@@@@@......@@@@@......................@@@@..............@@@@@@@@@....


شب بروي جاده نمناک سايه هاي ما ز ما گويي گريزانند
دور از ما در نشيب راه
در غبار شوم مهتابي که مي لغزد

سرد و سنگين بر فراز شاخه هاي تاک

سوي يکديگر به نرمي پيش مي رانند

شب بروي جاده نمناک

در سکوت خاک عطر آگين

نا شکيبا گه به يکديگر مي آويزند

سايه هاي ماهمچو گلهايي که مستند از شراب شبنم دوشين
گويي آنها در گريز تلخشان از ما

نغمه هايي را که ما هرگز نمي خوانيم

نغمه هايي را که ما با خشم

در سکوت سينه مي رانيم

زير لب با شوق مي خوانند

ليک دور از سايه ها
بي خبر از قصه دلبستگي هاشان
جسمهاي خسته ما در رکود خويش
زندگي را شکل مي بخشند

شب بروي جاده نمناک
اي بسا من گفته ام با خود
"
زندگي آيا درون سايه هامان رنگ مي گيرد؟
يا که ما خود سايه هاي سايه هاي خويشتن هستيم ؟"

اي هزاران روح سرگردان
گرد من لغزيده در امواج تاريکي
سايه من کو؟
سايه من کو؟

من نمي خواهم
سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم
من نمي خواهم
او بلغزد دور از من روي معبر ها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پاي رهگذر ها

او چرا بايد به جستجوي خويش
روبرو گردد
با لبان بسته درها؟
او چرا بايد بسايد تن
بر در و ديوار هر خانه ؟
او چرا بايد ز نوميدي
پا نهد در سرزميني سرد و بيگانه ؟!
آه...اي خورشيد

سايه ام را از چه از من دور مي سازي ؟
از تو مي پرسم تيرگي درد است يا شادي ؟
جسم زندان است يا صحراي آزادي ؟
ظلمت شب چيست؟
شب
سايه روح سياه کيست؟

او چه مي گويد؟
او چه مي گويد؟
خسته و سرگشته و حيران
مي دوم در راه پرسشهاي بي پايان


لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است وز پی دیدن او دادن جان کار منست

شرم از ان چشم سیه بادش ومژ گان دراز هرکه دل برون اودید ودرانکارمنست

ساروان رخست به دروازه مبرکان سرکوی شاه راهیست که منزلگاه دلدار منست

بنده طالع خویشم که درین قحط وفا عشق ان لولی سرمست خریدار منست

طبله عطر گل و زلف عبیر افشانش فیض یک شمه زبوی خوش عطارمنست

باغبان همچو نسیم ز در خویش مران کاب گلزار تو از اشگ چو گلنار منست

شربت قند وگلاب ار لب یارم فرمود نرگس او که طیب دل بیمار منست

انکه در طرز غزل نکته به حافظ اموخت یار شیرین سخن نادره گفتار منست

هرگز نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من ان سرو خرامان نرود

حافظ 


خدايااز تو سپاسگزارم

خدايا به خاطر اينكه هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگزارم

خدايا به خاطر اينكه هرگاه در جاده زندگي قدمهايم اندكي از راه راست سست ميشود تو با تلنگري به راهم مي آوري از تو سپاسگزارم.

خدايا! ممنونم كه هرزمان كه تو را از ياد برده و حضور سبزت را در كنارم فراموش كرده ام با نازل كردن بلايي كوچك مرا متوجه خود ساخته اي تا به يادآورم كه در برابر اراده بي انتهايت هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد!


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 23:45  توسط مسعود و ساعد | 

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام


    حس غريبي است دوست داشتن و عجيب تر از آن دوست داشته شدن ...
وقتي ميدانيم کسي با جان ودل دوستمان دارد و نفس ها و صداو نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده,به بازيش ميگيريم. هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر،هرچه او دل نازک تر، ما بي رحم تر.
تقصير از ما نيست،تمامي قصه هاي عاشقانه اين گونه به گوشمان خوانده شده اند.تصوير مجنون بيدل و فرهاد کوه کن ،نقش هاي آشناي ذهن ماست و داستان حسرت به دل ماندن زليخا به پند واندرز ،آويزه ي گوشمان شده است.
يکديگر را مي آزاريم،ياد گرفته ايم معشوق هرچه غدارتر،عاشق شيداتر است و عاشق هرچه خوارتر شود عشق افسانه ي ماندگارتري خواهد شد.به شهوت تجربه ي عشقي سوزان و آتشي به پا مي کنيم و عاشق را در خرمن نامهرباني ها و بي اعتنايي ها به مسلخ جنون عشق مي فرستيم.چه باک؟! هرچه بيش تر بسوزد ،خوشتر .شعله های سرکش آتش،سرمستمان ميکند.عيشمان مدام و حالمان به کام.
هرچه زجرش ميدهم ،خم به ابرو نمي اورد !
هرچه نامهربانم،او پرمهرتر نگاهم ميکند!چه دليرانه بيدلش کرده ام.
ميرانمش،با مهري فزون تر به سوي من باز ميگردد .
چه مظلومانه بازيچه ي بازي ظلمانه ام شده است.
بازي ميدهيم و به بازي ميگيريم.
با گامهاي بيرحم از روي هيکل رنجورش رد ميشويم و از صداي شکستن قلبش زير پاشنه هاي آهنيمان،سرخوشانه
لذت ميبريم...
غافلانه سرخوشيم و عاجزانه ظالم
و عاشق محکوم است  به مدارا .تا بينوا را جاني و دلي هنوز مانده باشد...
اگر جان داده شود عشقمان افسانه اي ديگر آفريده است.اگر تاب نياورد،لياقت عشقمان  را نداشته است و هرچه خوشتر که اين همه را تاب آورد .
حس مقدسي است دوست داشتن ...مقدس تر از آن است ؛دوست داشته شدن....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:23  توسط مسعود و ساعد | 
 

   ای کاش تو عمرت فقط به یه نفر میگفتی دوست دارم

ای کاش وقتی میگفتی دوست دارم تا آخرش پای حرفت میموندی   

ای کاش وقتی به دستش بوسه زدی وگفتی دوست دارم میموندی ومیدیدی که تا صبح دستاشو بو کرده تا عطر عشقت تو قلبش بمونه  

ای کاش وقتی میخواستی به یکی دیگه دل ببندی اون شبی رو بیاد میاوردی که قسم خوردی دوستش داری   

ای کاش وقتی با نگاهت به لبخندی که رو لباش مرده بود خندیدی از خودت می پرسیدی به کدوم گناه جلوی اون همه نگاه خوردش کردی  

یادته یه هفته هنوز نگذشته بود که پا روی قلبی گذاشتی که بهت تکیه کرده بود وخیلی راحت با اون اومدین از روی تکه تکه هاش رد شدین؟ هنوزم صدای قدماتون تو گوششه ، توام میشنوی؟  

اما...........

اما افسوس وقتی برگشتی که اونو زیر خروارها خاک پنهان کردن تا کسی نبینه قلب نداره! 

تا کسی نبینه عشقش قلبشو له کرده!!!

اما...........

اما افسوس وقتی پشیمون شدی که به جای تو دست سرد خاک اونو محکم در آغوش کشیده!!!

اما..........

اما افسوس وقتی فهمیدی که به خودش قول داده واست یه فرشته باشه که به جای پرواز به خونه تو واسه همیشه پرکشید ورفت.اما من میدونم دلش هنوزم واسه گرمی دستات داره پر میزنه . میدونی چرا؟!

آخه تو دستات یه عشق پاک میدید.آخه دستات خیلی امن بود دلش میخواست همیشه از این همه دروغ به دستای تو پناه ببره!   

یه چیز بپرسم راستشو میگی؟!!

تا حالا دستای توام هوای دستای عاشق اونو کرده؟!

تا حالا واسه یه بارم که شده روزای با هم بودنتونو بیاد آوردی؟

ای کاش خودش میتونست بیادو جواب یه عالمه چرا رو ازت بگیره.

اما..........

اما میدونی لحظه آخر از خدا چی خواست؟

"هر جا هست و با هر کی هست همیشه خوشبخت باشه"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:20  توسط مسعود و ساعد | 
تو اون فرشته اي كه وقتي در فصل بهار قدم ميزني برگ درختان انتظار پائيز را مي كشند تا جاي پاهات رو بوسه بزنند


بهترين لذت دنيا زمانيه كه اصلا انتظارش رو نداري و زيباترين اونا دوست داشتن است . پس حالا كه انتظارش رو نداري، دوستت دارم


اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي


جان اسیر دل....دل اسیر دوست.....دوست چه میداند؟؟دل اسیر اوست


فرشتگان از خدا پرسیدن: خدایا تو که بشر رو انقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوقه من تا غمگین نباشه به یاد خالقش نمی افتد


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:37  توسط مسعود و ساعد | 

بازم تو این روزای خوب اومدی و پیدا شدی

چی از جونم میخوای برو حالا که باز تنها شدی

 

بازم میخوای بجای عشق غم رو بهم هدیه کنی

بازم دروغکی میگی تموم دنیای منی

 

برو بذار تنها باشم غصه رو مهمونم نکن

گریه و بی قراری رو همخونه ی جونم نکن

 

این دل پاره پاره رو بذار که آروم بگیره

این دفعه از خنجر تو امون نداره میمیره

 

برو که تنهایی بازم مونس و همدمم بشه

کی گفته بی هوای عشق زندگی کردن نمیشه

 

بدون که یاد و خاطرت پاک شده از گذشته هام

اسم تو رو خط میزنم از رو تن نوشته هام

 

برو که بودنت واسم فقط عذاب و سختیه

فقط خدا میدونه که قربونی بعدی کیه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:17  توسط مسعود و ساعد | 

 

هميشه سعي کن غرورت را به خاطر کسي که دوستش داري بشکني نه اين که کسي را که دوست داري به خاطر غرورت بشکني.

 

عشق امانت با ارزشيه كه هر كسي تو قلبش ميزاره برايه همينه كه هر وقت بخواي عشقت را از كسي پس بگيري بايد قلبش را بشكني .

 

هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته.

 

آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد.

 

زندگي موهبت و هديه خداوند است به ما انسانها و نحوه زندگي كردن ما هديه ما به خداوند است .

بعضي فکر مي کنند منصفانه نيست که خدا کنار گل سرخ, خار گذاشته است بعضي ديگر خدا را ستايش مي کنندکه کنار خارها گل سرخ گذاشته است.

 

از آهسته رفتن نترس، از بي حركت ايستادن بترس.

 

سنگي که طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد تنديس زيبايي نخواهد شد از زخم تيشه خسته نشو که وجودت شايسته تنديسي زيباست.

 

آنجا که همه مثل هم فکر مي کنند هيچ کس خيلي فکر نمي کند.

 

مردي که کوه را از ميان برداشت کسي بود که شروع به برداشتن سنگ ريزه ها کرد.

 

وسعت دنياي هركس به اندازه وسعت تفكر اوست.

 

روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري.

 

خداوند متعال صبر و استقامت را کمکي براي استحقاق دريافت پاداش مقرر کرد .

 

امام علي: آن كه تواناتر است آسان تر مي بخشد .

 

براي شب پيري در روز جواني چراغي بايد تهيه کرد.

 

براي پروانه شدن بايد خودت را در پيله تنگ و تاريک تنهايي محبوس کني.

 

بردن مهم نيست، اما تلاش براي بردن چرا.

 

محروم ماندن و ناکامي کشيدن بهتر است از حاجت خود را از ناشايستگان طلبيدن.

 

آرزويتان هر گونه باشد . اراده تان همان گونه است اراده تان هر گونه باشد . کردارتان همان گونه استکردارتان هر گونه باشد . تقديرتان همان گونه است.

 

اگر در پي آرامش هستيد به پيشامد هاي زندگي برچسب خوب و بد نزنيد.

 

ديروز را سوزانديم براي امروز ؟ امروزمان را گذرانديم براي فردا و فردايمان ديروزي ديگر !!! اين است بازي پوچ ما انسانها.

 

وقتي که توقع دوست داشته شدن ما کمتر و عشق ورزيدن ما بيشتر باشد ، راز عشق بشري بر ما آشکار مي گردد.

 

راه دوست داشتن هر چيز درک اين واقعيت است که امکان دارد از دست برود.

 

 

شريف ترين دل ها دلي است که انديشه آزار کسان در آن نباشد. زرتشت

 

لازم نيست كسي غير از خودتان باشيد. فقط كافي است از كسي كه قبلا بوده ايد بهتر باشيد.

 

انسان، عاشق زيبايي نمي شود. بلكه آنچه عاشقش مي شود در نظرش زيباست.

 

چنان شيرين زبان نباشيم كه ما را يك دفعه بخورند و چنان تلخ زبان نباشيم كه از دهان يك دفعه پرتمان كنند.

 

تنهايي، فرديت است. و تنها افراد مي توانند دوست باشند. نمي تواني دوست كسي باشي كه با او معنا مي يابي اين دوستي نيست. يا تحت تسلط اويي يا مسلط بر او اين رابطه مالك و مملوك صاحب و برده است. دوستان هرگز مالك يكديگر نمي شوند.

 

 

مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند.

 

عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز ، قلب پر مي شود.

 

در حساب عشق يك به اضافه يكي برابر است با همه چيز و دو منهاي يك برابر با هيچ.

 

اگه نصفه شب ديدي يه آدم قد کوتاه وچاق اومد تو اتاقت وانداختت تو يه کيسه چرمي و بردت اصلا نگران نشو چون ممکنه کسي تو رو از بابانوئل آرزو کرده باشه.

 

بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.

 

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.

 

در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.

 

دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي دنياي واقعي بغلش كني.

 

رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري. چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

     

شادي براي اونايي كه گريه مي‌كنن و يا صدمه مي‌بينن زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون ميفهمن.

 

وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه مي‌كردي و بقيه مي‌خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:8  توسط مسعود و ساعد | 

یه نفر

یه روزی که بارون نیومد

 

گفت :

    " صد ها نفر برای بارش باران دعا کردند ،

 

    اما غافل از این که خدا با کودکی است که چکمه هایش سوراخ

 

است ."

 

امروز

 

وقتی بارون رحمت خدا حوضچه های کوچک و بزرگی تو شهرمون

 

درست کرد

 

پیش خودم فکر کردم ...


اخرهاي فصل پاييز يه درخت پير و تنها*

 

تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگها*

 

يه شبي درخت به برگ گفت کاش بموني درکنارم*

 

آخه من ميون برگها فقط تنها تو رو دارم*

 

وقتي برگ درخت رو مي ديد داره ازغصه ميميره*

 

با خدا راز و نياز کرد اون رو از درخت نگيره*

 

با دلي خرد و شکسته گفت نذارازاون جدا شم*

 

اي خدا کاري بکن که تا بهارهمين جا باشم*

 

برگ توخلوت شبونه از دلش با خدا مي گفت*

 

غافل ازاينکه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت*

 

باد اومد باخنده اي گفت آخه اين حرفها کدومه*

 

با هجوم من رو شاخه عمرهر دوتون تمومه*

 

يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوون*

 

سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون*

 

ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد و چسبيد*

 

تا که باد رفت پيش بارون، بارون هم قصه رو فهميد*

 

بارون گفت با رعد و برقم مي سوزونمش تا ريشه*

 

تا که آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه*

 

ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد!*

 

به جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که ميمرد*

 

برگ نيفتاد از رو شاخه آخه اين کارخدا بود*

 

هرکي زندگيش رو باخته دلش از خدا جدا بود*


ارزش عمیق هر کسی

 

به اندازه حرف هایی است

 

که برای نگفتن دارد

نه کسی حال مرا می پرسد

 

نه کسی درد مرا می داند

 

همه با خنده زمن می گذرند

 

دردها بسیار است

 

ونگفتن شاید بهترین درمان است


دلی که از بی کسی غمگین است ،

 

هر کسی را می تواند تحمل کند.


در بیمارستانی، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.

 

 یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعدازظهر یک ساعت روی

 

 تختش بنشیند.تخت او درکنار تنهاپنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر

 

 مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقی اش روی

 

 تخت بخوابد. آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند؛ از همسر،

 

 خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلات شان با هم حرف می زدند.


هر
روز بعدازظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می نشست و

 

 تمام چیزهایی را که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقی اش

 

 توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت، با شنیدن حال و

 

 هوای دنیای بیرون، جانی تازه می گرفت.


این پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها

 

 و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان

 

 در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره ی بیرون، زیبایی خاصی

 

 بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد.

 

 همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقی

 

 اش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.


روزها و هفته ها سپری
شد.


یک روز صبح، پرستاری که برای شستشوی آنها
آب آورده بود، جسم

 

 بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته

 

 بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمین بیمارستان خواست که

 

 آن مرد را از اتاق خارج کنند.


مرد دیگر خواهش کرد که تختش را
به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار

 

 این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را

 

 ترک کرد.


آن مرد به
آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین

 

 نگاهش را به دنیای بیرون بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را

 

 با چشمان خودش ببیند.


در عین ناباوری با یک دیوار مواجه
شد.


مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که
چه چیزی هم اتاقی اش را

 

 وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟ پرستار

 

 پاسخ داد:« شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نا

 

 بینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند


یک سقا در هند، دو کوزه ی بزرگ داشت که آنها را به دو سر میله ای

 

 آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت.

 

در یکی از کوزه ها ترک کوچکی وجود داشت. بنابراین، کوزه ی

 

 سالم همیشه حداکثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ی ارباب می

 

 رساند، ولی کوزه ی شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد.

 

به مدت دو سال، این کار هر روز ادامه داشت و سقا فقط یک کوزه و

 

 نیم آب را به خانه ی ارباب می رساند.

 

کوزه ی سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد؛ موفقیت در رسیدن به

 

 هدفی که به منظور آن ساخته شده بود.

 

اما کوزه ی شکسته ی بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها

 

 می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود.

 

بعد از دو سال، روزی در کنار رودخانه، کوزه ی شکسته به سقا

 

 گفت:«من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی

 

 کنم.»

 

سقا پرسید:«چه می گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟»

 

کوزه گفت:«در این دو سال من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که

 

 باید، انجام دهم. چون ترکی که در من وجود داشت، باعث نشتی آب

 

 در راه بازگشت به خانه ی اربابت می شد. به همین خاطر، تو با همه

 

 ی تلاشی که کردی، به نتیجه ی مطلوب نرسیدی.»

 

سقا دلش برای کوزه ی شکسته سوخت و با همدردی گفت:«از تو می

 

 خواهم در مسیر بازگشت به خانه ی ارباب، به گلهای زیبای کنار راه

 

 توجه کنی.»

در حین بالا رفتن از تپه، کوزه ی شکسته، خورشید را نگاه کرد که

 

 چگونه گلهای کنار جاده را گرما می بخشد و این موضوع، او را کمی

 

 شاد کرد.

 

اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی می کرد. چون باز هم نیمی

 

 از آب نشت کرده بود. برای همین دوباره از صاحبش عذرخواهی

 

 کرد.

سقا گفت:«من از ترک تو خبر داشتم و از آن استفاده کردم. من در

 

 کناره ی راه، گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر می

 

 گشتیم، تو به آنها آب داده ای. برای مدت دو سال، من با این گلها خانه

 

 ی اربابم را تزئین کرده ام.بی وجود تو، خانه ی ارباب تا این حد زیبا

 

 نمی شد.»


نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به

 

 کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از

 

 زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.


کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند،

 

 ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار، تنها

 

 یک خانه ی دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد. اما کاملا مشخص

 

 بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه

 

 از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به

 

 ساختن خانه ادامه داد.


وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید

 

 خانه را به نجار داد و گفت:« این خانه متعلق به توست. این

 

 هدیه ایست از طرف من به تو


نجار یکه خورد، مایه تاسف بود! اگر می دانست که خانه ای

 

 برای خودش می سازد، حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام

 

 میداد...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 1:19  توسط مسعود و ساعد | 

من همونم که همیشه غم و غصم بی شماره اونی که تنها ترینه حتی سایه هم نداره این منم که

خوبیهامو کسی هرگز نشناخته اون که درراه رفاقت همه هستیشو باخته هر رفیق راهی با من دو سه

 روزی همسفر بود  ادعای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود هرکی با زمزمه عشق دو سه روزی

عاشقم شد عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد. اون که عاشق بودو عمری از جدا شدن می ترسید

 همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت وقتی قد سر

سوزن به وفا نکردیم عادت.


اری نمي توانم هميشه مال توباشم 
اجازه بده گاهي زماني ازان توباشم
اگرنمي توانم گاهي زماني ازان توباشم 
بگذار هروقت تومي گويي كنارتوباشم
اگرنمي توانم دوست خوب وپاك توباشم 
اجازه بده دوست پست وكثيف توباشم 
اگرنمي توانم عشق راستين توباشم
بگذارباعث سرگرمي توباشم 
امامرا اينطوري ترك نكن 
بگذار درزندگي تو,دست كم چيزي باشم


اشک چشمم نوشتم دوستت دارم باور نکردی که اشک چشمم ست,


به خیسی چشمانم باور نداشتی.


با خون قلبم نوشتم عاشقانه میپرستمت بازم باور ت نشد که خون قلبم ست .


نمی خواستم ببینی تا در لحظه آخر زندگیم لبخندت رو ببینم به ناچار دست

خونی ام را نشان دادم و تو باور کردی و خیره خون قلبم را که جاری بود

نظاره کردی ولی لحظه ایی بود که چشمانم را برای همیشه بستم و این هم

 برایم کافی ست  برای یکبار چشمان خیره ات را به قلبم دیدم  و هنگام

مردنم با حضور تو و عشق تو مردم.


مرگ هم با عشق زیبا ست.


دیدن تو عشق تو برایم یک رویا شده آرزومه که لااقل هنگام مرگ تو را ببینم

 برای آخرین بار


سعی کن همیشه تنها باشی

                          زیرا تنها به دنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت

بگذار عظمت عشق را درک کنی، زیرا آنقدر عظیم است

که تو را و هســـــــــتی تو را نابود می کند

بگذار خانه عشقت خالی از وجود کسی باشد

زیرا اگر عشق در آن منزل کند به ویرانه هایش هم رحم نمیکد

اما...اگر روزی آمد که عاشق شدی

تنها یک نفر را دوست داشته باش

بخواب، بخند و قدم بردار تنها به خاطر او

بگذار عشقی پاک،مقدس و آسمانی داشته باشی...


آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری

 آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری

 می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

 بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند.


تا به تو تکیه کردم پشتم و خالی کردی

تو رسم دل شکستنو بد جوری حالی کردی

بیا ببین چه هستم٬غمین و دل شکسته ام

کوه غرور بودم حالا به خاک نشستم

خیال می کردم تو برام پشتو پناهی

با این همه خستگی هام یه تکیه گاهی

چه ارزوهایی که بر تو بستم

بلور قلبمو به پات شکستم

دیگه امروز دیدنت خواب و خیاله

عشق تو رو دوباره داشتن حالا امید محاله


بوسه زيباست نه براي هوس
پرنده زيباست نه براي قفس
دوست داشتن زيباست نه براي لمس کردن براي حس کردن
با تمام وجودکاش مي شد
اشک را تحديد کرد مدت لبخند را تمديد کرد
کاش مي شد
در ميا ن لحظه ها لحظه ديدار را نزديک کرد
من
عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپيدن
و تپيدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را براي انديشيدن به تو دوست دارم

من دنيا را به خاطر خدايش
خدايي که تو را خلق کرد دوست دارم


دروغ میگفت..

دیگری را دوست میداشت..

تا دیدی خاموش بودم..

باری گفتم دوستم داری گفت: آری..

فریاد زدم راستش را بگو هر چه هست..

از گناهانت هر چه سنگین باشد خواهم گذشت..

گفت: مرا ببخش دیگری را دوست دارم..

به او گفتم: حال که تو سالهاست به من دروغ می گویی..

این بار من به تو دروغ میگویم..

تورا نخواهم بخشید


چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته

وبه جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده

زل بزني٬وبه جاي اينكه لبريز از كينه و نفرت بشي

حس كني كه هنوزم دوسش داري

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديوار تكيه بد ي

كه يه بار زير اوار غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو خيال ساعت ها باهاش حرف بزني

اما وقت ديدنش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه

دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه

اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز

**دوسش داري**

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:25  توسط مسعود و ساعد | 

توبه می کنم

دیگر کسی را دوست نداشته باشم

حتی به قیمت سنگ شدن

توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم

حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود

چشمانم را می بندم

توبه می کنم دیگر دلم برایت تنگ نشود

حتی چند لحظه (!) قول می دهم 

نامت را بر زبان نمی آورم 

لبهایم را می دوزم

توبه می کنم دیگرعاشق نشوم

قلبم را دور می اندازم

برای همیشه

و به کویر تنهایی سلام می کنم...


 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:33  توسط مسعود و ساعد | 

همیشه وقتی رفت

تازه متوجه میشیم که بودنش چقدر قشنگ بود

افسوس که فقط دور شدن میتواند بودن کسی را ثابت کند

حالا با نبودن بهترین کس

 فقط یه آه میمونه و خاطره ی روزی که از اون دور شدیم

تنها با فکر کردن است  که میتونیم به اون برسیم

که حتی همین هم ازارمان میدهد

آه....


تو این دنیای نامرد

 یه دختر نابینا بود که یه دوست پسر داشت

دختره دوست پسرشو خیلی دوست میداشت

بهش میگفت:

اگه من دو تا چشم داشتم

واسه همیشه باهات میموندم

یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو به دختره بده

دختره وقتی تونست دوست پسرشو ببینه

دید که اونم چشم نداره

به پسره گفت:

برو دیگه نمیخوامت

پسره وقتی داشت میرفت گفت:

مراقب چشای من باش .....


گاهی سخته گفتن اون چیزی که درون ماست...

 

گاهی سخته قبول اینکه عاشق شدی...

 

گاهی سخته قبول اینکه دلت دیگه ما خودت نیست...

 

گاهی سخته قبول اینکه اونی که می خواستی تو رو تنها گذاشته...

 

گاهی سخته قبول اینکه دیگه نباید اونو ببینی...

 

گاهی سخته قبول اینکه دیگه امیدی برای زنده بودنت نداری...

 

گاهی سخته قبول اینکه لحظه لحظه زندگیت پوچ بوده...

 

گاهی سخته قبول اینکه شکست خوردی...

 

گاهی سخته قبول اینکه دلت شکسته...

 

گاهی سخته لحظه هات رو با خیالش پر کنی نه با حضورش...

 

گاهی سخته خاطرات رو مرور کنی با اینکه میدونی همش تلخه...

 

گاهی سخته قبول اینکه احساساتت بهت دروغ گفته...

 

گاهی سخته قبول اینکه دلت رو کسی شکونده که فکرش رو نمی کردی...

 

گاهی سخته قبول کنی دیگه به اخر خط رسیدی...


هرچند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم.

 

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم دروغ بگم.

 

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

 

یاد گرفتم تو زندگی اونی که فهمیدم چقدر دوسم داره هرروزدلشو

 

 به بهونه ای بشکنم.

 

یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم.

 

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.

 

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم....

 

اینجا که دنیا اسمشه غربت نشینی رسمشه با ما که دل پاکیزه ایم گویی

 

همیشه خصمشه دنیا یه روز خودکشیه.یه روز پر از دلخوشیه اما برای

 

من فقط یه تابلوی نقاشیه. عشق های بی دست و پا یخ زده در دست های

 

ما ای روزگار ما زنده ایم نفس نکش به جای ما ای ادما بسه دیگه این

 

برزخه یا زندگی موندیم جدا از هم دیگه فقط به جرم سادگی مونه....

 

یه روز میرسه که از همه خسته میشی حتی از خودت از همه چیز خسته میشی

 

حتی نوشتن ودیگه بهت ارامش نمیده فقط عذابت میده تو می مونی ویه مشت

 

خاطره...یه روز می رسه که میخای از همه جدا بشی تنهای تنهافقط تو بمونی با

 

خودت یه روز می رسه که همه چیز بی رنگ میشه حتی رنگین کمون.

 

یه روز می رسه که دلت میخاد داد بزنی وبگی...

 

بردی از یادم دادی بربادم  با یادت شادم دل به تو دادم  در دام افتادم  ازغم ازادم...

                                                                                

ای گل براشک خونینم نخند سوزم از سوز نگاهت هنوز....

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:18  توسط مسعود و ساعد | 
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

 براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .

 براي عشق گريه كن ‏ولي به كسي نگو.

 براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

 براي عشق پيمان ببند ولي پيمان ‏نشكن .

 براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .

 براي ‏عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن .

 براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .

 براي عشق خودت باش ‏ولي خوب باش


یک روز از من خواهی پرسید که کدوم رو بیشتر دوست دارم

تو یا زندگی خودم ؟

و من می گم زندگی خودم

و تو منو ترک می کنی بدون اینکه بدونی :

( تویی زندگی من )


دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند.
یکی به دیگر سیلی زد، دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی بر روی شن نوشت : ”امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد”. آنان به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام بگیرند.
ناگهان دوست سیلی خورده، به حال غرق شدن افتاد.
اما دوستش او را نجات داد. او بر روی سنگ نوشت، ”امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد”.
دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود، پرسید، ” چرا موقعی که سیلی ات زدم، بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی؟
دوستش پاسخ داد: ”وقتی دوستی تو را ناراحت میکند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی می کند، باید آن را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند.


 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 12:35  توسط مسعود و ساعد | 
        کاش دریاکمی با مرداب مهربانتر بود و با هر موجی به سوی ساحل روانه میکرد.....

                                 آنقدر رکود ومردگی را به رخش نمیکشید!!

کاش باران گوشه چشمی هم به کویر داشت و با نم نمش شراره ای از آتش وجود سوزان 

                                                   کویر را خاموش میکرد!!

کاش گل سرخ مغرور نبود و محبتش را سرخاب گونه های رنگ پریده ی یاس ها میکرد!!

کاش قاصدک آن سوی قفس میهمان لحظه های تنهایی بود!!

کاش شاعران بجای آن بلبلان خوش آواز،یادی هم از آن کلاغ  پیری میکردند که بروی...
 
شاخه ی خشکیده ی درخت به هم نوایی با پاییز پرداخته بود و با قار قارش به تنهایی های

                                                           پاییز  پاسخ میگفت!

کاش روزگار کمی هوای مادر را داشت و در هر گذرسردی از بی مهری خویش ....

                                                 را بر پیشانی  او نمیگذاشت!!

کاش کویر در شبهای پر ستاره اش به یاد آسمان ابری و غم گرفته ی شهرمان می افتاد و..  
                   
                  ستاره  های چشمک زنش راهدیه به آسمان بی فروغ شهرمان میکرد!!

کاش در پشت در های انتظار چراغ امیدی سو سو میزد و در آن سوی دلواپسی ها .....
                                                       
                                                  ارامشه  بنفشه ها احساس میشد!!

کاش پژواک فریاد نسترن ها شنیدنی بود و.......

                                            .... حصار خوشبختی تا آن سوی فرداها تکرار میشد!!!

با تو شادی و خنده

بی تو آرزوم فقط مرگه

با تو حرفا گفتنی

با تو دنیا بی رنگه

با تو زندگی حقیقته

بی تو زندگی یه کابوسه

با تو نفس میکشم

بی تو هوا ندارم

تو ماه آسمونی

تو تک گل خدایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:40  توسط مسعود و ساعد | 

        نه من ، نه خورشید

بعد تو

        مرگ ستاره

بعد تو

        خیال چشمات

                        از همیشه ، تا دوباره

 

  

حالا این جا سردِ سرده

                               شب خالی از تن تو   

صد تا بغضُِِِِِ گریه کرده

                               قلب من در حسرت تو

 

 

با تو از صدا می گفتم

                           تو سکوت هر ترانه

بی تو افتاد به شماره

                           نفسای من دوباره

 

 

بی حضور روشن تو

                          دیگه این شب شب ما نیست

تو هجوم بی پناهی

                          بی تو این جا جای ما نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 18:52  توسط مسعود و ساعد | 
 

نیمه جانی دارم و آن را فدایت می کنم

                      اشکهای دیدگانم را عطایت می کنم

خوبرویان گرچه مشهورند در دلدادگی

                                   من ولی از جمله خوبان جدایت می کنم

                                                              تو چون شیرین ومن با تیشه ی عشقت شبی

 

بیستون سینه ام را خاک پایت می کنم

                        چشمان من غریق اشک هجران تو شد

                                        با تمام خستگی هایم صدایت می کنم

                                    نازنینا زندگی را بهر چشمان تو باختم

                                                               بازهم هر لحظه و هر دم دعایت میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 15:23  توسط مسعود و ساعد | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:12  توسط مسعود و ساعد | 
زندگي يعني مسيري رو به آب زندگي يعني نه بيداري نه خواب زندگي يعني سراي امتحان زندگي يعني در ان عاشق بمان زندگي يعني کمي و کاستي زندگي يعني دروغ و راستي زندگي يعني صفا ، مهر و وفا زندگي يعني ستم ، جور و جفا زندگي يعني سفر ، راهي دراز زندگي يعني جهاني رمز دار زندگي يعني مهي در پشت ابر زندگي يعني بلا و درد و صبر زندگي يعني دو روزي ميهمان زندگي يعني فريب ميزبان
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:52  توسط مسعود و ساعد | 
به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم .

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 15:18  توسط مسعود و ساعد | 
 از دلــی بیگانه منـت می کشم  

 

       

                                                   هر چه هست از دست تنهایی می کشم

 

 

                          گریه را تا مرگ وسعت می دهم 

 

     

                                                   غصه را تا مرز بـی نهایت می کشم

 

 

                          هر چه هست از دست این تنهایي  

 

   

                                                   لحظه های بی طراوت خیلی می کشم

 

 

                         محنت از نامـحرمان این دیار

 

     

                                                   سالها از روی عادت ، تنهایی می کشم

 

 

                         در کتاب غربت شبهای تنهاییم 

 

        

                                                   خط سرخی بر روی اصالت می کشم

 

 

                         گاهگـاهی روحـم تب می کند  

 

           

                                                   زندگی را در زندان تنهایی می کشم

 

 

                        این فصل تنهای من وقتی که مرد

 

 

                                                    دست از هر نوع شکایت می کشم

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 23:0  توسط مسعود و ساعد | 

خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پايانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بيند
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل که دلدارش تو گردی
خوشا جانی که جانانش تو باشی

خوشی و خرمی و کامرانی
کسی دارد که خواهانش تو باشی

چه خوش باشد دل اميدواری
که اميد دل و جانش تو باشی

همه شادی و عشرت باشد ای دوست
در آن خانه که مهمانش تو باشی *

گل و گلزار خوش نايد کسی را
که گلزار و گلستانش تو باشی

چه باک آيد ز کس آنرا که او را
نگهدار و نگهبانش تو باشی

مپرس از کفر و ايمان بيدلی را
که هم کفر و هم ايمانش تو باشی

مشو پنهان از آن عاشق که پيوست
همه پيدا و پنهانش تو باشی

برای آن بترک جان بگويد
دل بيچاره تا جانش تو باشی

عراقی طالب درد است دائم
ببوی آنکه درمانش تو باشی

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 22:58  توسط مسعود و ساعد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
يکي بود يکي نبود... اوني که بود تو بودي . اوني که نبود من بودم.

يکي داشت يکي نداشت... اوني داشت تو بودي. اوني که کسي به جز تو نداشت من بودم.

يکي خواست . يکي نخواست... اوني که خواست تو بودي . اوني که بي تو بودن را نخواست من بودم.

يکي بُرد. يکي باخت... اوني که بُرد تو بودي. اوني که دل به تو باخت من بودم.

يکي گفت. يکي نگفت... اوني که گفت تو بودي. اوني که دوستت دارم را به هيچ کس به جز تو نگفت من بودم...

نوشته های پیشین
فروردین 1388
شهریور 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

انتخاب رنگ صفحه با خود شماست

به وبلاگ مسعود خوش امدید